یلدای بی قلم
به ما.
به ماه.
چگونه طاقت می آورد این همه درد را،زخم را،و رازهایی را که لا به لای درونی ترین لایه های قلب این همه آدم نهقته است و او همه را می داند.
امشب چراغ این خانه خاموش می شود.مثل خانه ای که صاحبش میمیرد و هیچ باز مانده ای ندارد که بعد از او صدای خنده یا گریه اش (حالافرقی نمی کند) بپیچد به تمامی اشیاء بی جانی که اینجاست.
امشب چراغ این خانه خاموش می شود.بی انکه تو باشی و صدای گریه هات ــ یا نه فریادت، از ترس یا تعجب یا تنهایی ــ که دیگران را خبر کند به بردن جنازه ای که مانده است روی زمین.
بگذار صفحه های غریبه ی این دفتر تمام شده باشد و بی آنکه گلی را به یادگار لای ورقهاش گذاشته باشم برای همیشه بسته شود.
از اینجا می روم ــ بی آنکه رد پایم بماند لا اقل تا برف بعدی ــ اما خاطره های خوب و دوستانی خوب تر را برای همیشه در میان قلبم با خود به تمامی لحظه هایم خواهم برد.(کاش بتوانم فراموش کنم که گفتی.....)
روزگار اینگونه خواسته بود تا شب یلدا در دستهای بی قلم من طولانی تر شود.
یلدایتان پر از دانه های درشت برفی که آسمان را سپید کرده است و دلهایتان گرم گرم گرم.
بذار یه روز زودتر گفته باشمش:
((امروز روز اول دیماه است...))
خداحافظ
