تبليغاتX
دندون عاریه

دندون عاریه

یلدای بی قلم

خدا دارد به من نگاه می کند.

به ما.

به ماه.

چگونه طاقت می آورد این همه درد را،زخم را،و رازهایی را که لا به لای درونی ترین لایه های قلب این همه آدم نهقته است و او همه را می داند.

امشب چراغ این خانه خاموش می شود.مثل خانه ای که صاحبش میمیرد و هیچ باز مانده ای ندارد که بعد از او صدای خنده یا گریه اش (حالافرقی نمی کند) بپیچد به تمامی اشیاء بی جانی که اینجاست.

امشب چراغ این خانه خاموش می شود.بی انکه تو باشی و صدای گریه هات ــ یا نه فریادت، از ترس یا تعجب یا تنهایی ــ که دیگران را خبر کند به بردن جنازه ای که مانده است روی زمین.

بگذار صفحه های غریبه ی این دفتر تمام شده باشد و بی آنکه گلی را به یادگار لای ورقهاش گذاشته باشم برای همیشه بسته شود.

از اینجا می روم ــ بی آنکه رد پایم بماند لا اقل تا برف بعدی ــ اما خاطره های خوب و دوستانی خوب تر را برای همیشه در میان قلبم با خود به تمامی لحظه هایم خواهم برد.(کاش بتوانم فراموش کنم که گفتی.....)

روزگار اینگونه خواسته بود تا شب یلدا در دستهای بی قلم من طولانی تر شود.

یلدایتان پر از دانه های درشت برفی که آسمان را سپید کرده است و دلهایتان گرم گرم گرم.

بذار یه روز زودتر گفته باشمش:

                                      ((امروز روز اول دیماه است...))

                                                 خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 6:24  توسط پادشاه هفتمين سياره خواب  | 

بی مقدمه

هی رفیق

با تو ام

تو که اینگونه برافروخته ای و شکایت می کنی از بی معرفتیهام

از این که روی امدن ندارم

بیا تا آستینهایم را بالا بزنم ،آنوقت می فهمی چرا

همینجا که نه،یک صفحه را می گذارم برای چند کلامی شاید.بعد،دفتر را می بندم و آرام راهم را می کشم و می روم.

این هم جاری که نباید میزدم.جار چیان را خبر کنید ،اما نه،(( خبرهای بد،زود پخش می شود))

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 20:42  توسط پادشاه هفتمين سياره خواب 

شهوت رفتن

((گفته بودی غروب می آیم....))

وقتی رو به رو ی آینه می نشینم و به شکلهای غریب خارج شدن دود از دهانم نگاه می کنم،وقتی می نشینم رو به رو ی این صفحه ای که مرا به دنیای مخاطبم  وصل می کند،وقتی انگشتانم یکی یکی روی کلیدهای کیبور فرود می آیند تا درونم را برایت به تماشا بگذارند،

 

 

(این فاصله ها را گذاشته ام تا تو از متن بالا جدا بشوی و با من برسی پشت این پرانتز تا برایت بگویم

لعنت به کیـــبوردی کـه حروفــــش پــــاک شده اند

لعنت به ذهنی که جای حروف را قراموش کرده است

لعنت به منی که بی تو نفس می کشم

حالا پرانتز را توی ذهنت ببند و بر گرد از آخرین جمله پاراگراف بالا متن را با هم ادامه دهیم)

 

به تو فکر می کنم،به لحظه هایی که مردمکان چشمهات روی این کلمات هروله می رود.به روزهایی که من در برابر تو  نشسته بودم و تو با مهربانی تاسف باری چشم دوخته بودی به دستهای من که در هم آغوشی سیگار در رفت و امد است.من فکر می کنم که در پشت چشمهای تو میان پیچ های نیم کره ی چپ سرت واژه ها چگونه نظم پیدا می کنند که تو را هدایت می کنند به سمت گریز و تنفر.من فکر می کنم تو کدامین جاده را انتخاب می کنی که به سرمای سخت کوه ها نخوری.من فکر می کنم چگونه دست مرا رها می کنی درست در مرکز بیابانی که از هر سویش تنهایی دارد هجوم می آور به من.

در برابر آینه نه،می خزم کنج اتاقی که با او روزها را یکی یکی بدرقه کرده ایم.ولوم میدهم تا همه ی  اتاق با هم بخواند ((ای پرنده ی مهاجر/ای همه شهوت رفتن....)) و آرام آرام میروم.مقصد مهم نیست،فقط به رفتن می اندیشم و به تو فکر می کنم

من دارم میروم،تنها هم اگر باشم می روم.اصلا تنها رفتن بهتر است مگر نه؟می شود در طول رفتن به هر چه که دلت خواست فکر کنی می شود بی انکه نگران بد بودن صدایت باشی،در فاصله ی کام گرفتن از سیگار با تمام قدرتی که در حنجره ات داری فریاد می زنی:

                  ((ای پرنده ی مهاجر/ای همه شوق پریدن

                  فاصله قد یه دنیاس بین دنیای تو و من....))

 

 

پ.ن:کاش دروغ بود

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 15:49  توسط پادشاه هفتمين سياره خواب 

مَردی که مرده است

((من مرده ام))

لا به لای کلماتی که از دهان تو خارج نمی شود

بین خطوطی که بر سپیدی کاغد نوشته نمی شود

در فاصله ی پلک هایی که نمیزنی

از انتهای لبی که به خنده وا نمیشود

در هیاهوی شهری که نمی شناسمش

در گرمای دستی که لمسش نمی کنم

خنده هایی که نمی شنوم

گیسهایی که نمی بافم

نفس هایی که پخش نمی شود روی صورتم

((من مرده ام))

بی انکه کفنی برمن پیچیده باشند

بی انکه در گوری دفنم کرده باشند

بی آنکه نمازی برایم خوانده باشند

((من مرده ام))

بگذار سرمای زمستاته در من به یادگار مانده باشد

بگذار دکه ی روزنامه فروشی مرا پیدا نکند

اصلا بگذار دیگر هیچ میدانی را دور نزده باشم

کنار هیچ آبی قدم نزده باشم

بگذار پای آخرین ایستگاه مترو گم شده باشم

یا هی چرخ بزنم در حیاط ترمینال جنوب

یکی دست مرا بگیرد،ببرد امام رضا را زیارت کنم

من سرما دلم می خواهد

برف

اصلا بهتر است بروم بالای کوه های اردبیل

دفن بشوم زیر برفها

یا خودم را بیندازم توی زاینده رود

می شود من حل بشوم توی کتیبه های گنج نامه؟

می شود بروم بالای پل کارون،وقتی غروب سر گذاشته و هجوم می اورد به شهر؟

می شود دوباره برگردم توی نیزارهای بیابانهای  خوزستان؟

می شود دوباره بروم رو به روی  العماره و هوس کنم نصف شب،پیاده بزنم بروم کربلا؟

((من مرده ام))

چنان که ((شوق)) در من

و

من در جهان

دلم برای حسین تنگ شده است.برای اقای ......معلم کلاس اولم را می گویم.برای حمید که بی آنکه حرف بزنم می شناسدم.برای شبهای تاریک چزابه،برای حسین ،برای شبهای شعری که ....برای تو ،صدایت،برای تیرهای چوبی اتاقی که نیست،برای حرفهایی که تنها یک بار ار دهان تو خارج می شدند،برای هر چه که فکرش را می کنی دلم تنگ شده  است.......

از من به دل نگیر که اینگونه در سکوت فرو رفته ام.از من به دل نگیر اگر حرفی نمیزنم،از من به دل نگیر اگر......((من مرده ام)).

 

 

پ.ن

دوست عزیز من.مرد بزرگوار.مهربان دوست داشتنی.چقدر خدا دوستت دارد که قلبی به بزرگی آسمان را در سینه ات گذاشته؟مرا ببخش.روزگار روی سختش را نشانم داده است،مرا ببخش که بی خبرت گذاشته ام.((من مرده ام)).

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 3:43  توسط پادشاه هفتمين سياره خواب 

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اینو تو وبلاگ عاشقانه ها دیدم.بخونیدش و....

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت. غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد! ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.» راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم! امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند.. امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»! مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟ بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید. چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...» دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند. امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود. چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟ او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟ شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید. از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست. در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟ نقل از سایت:cloob
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:55  توسط پادشاه هفتمين سياره خواب 

تنها دل ما...

در دل تو تنها برای من جا نبود

مثل دنیا

که برای من تنگ است

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12:45  توسط پادشاه هفتمين سياره خواب 

تولدت مبارک عزیزم

                                      ((  چشمای من بی خبرای ساده

                                            منتظرای دل به جاده داده  ))

     لا به لای این همه آدم که توی ذهن بلاتکلیف من در رفت و امدند حبیب امشب می آید و یقه ام را می گیرد.سالام.سلام پسر تو کجایی؟ حبیب سرباز سنگرمان بود.سرباز سنگر همان خدمتکار است یا همان پادو .....قذ بلند و سفید،چشاش سبز بود.فارسی هم بلد نبود.همه ی قشنگی صورت مونده بود پشت آفتاب سوختگی.صورتش رو بلد نبو اصلاح کنه یا حتی موهای زیر بغلش رو.نزدیک ۲ ماه یه روز در میون صورتش رو تیغ انداختم تا یاد گرفت.موهای زیر بغلش رو هم می زدم براش.می ترسید.اما یاد گرفت.حبیب،تا حالا تو عمرت این همه برنج خوردی؟نه .جوری می گفت نه که نه ۷نه بود و نه،نا .یه جوری که فقط خودش بلد بود بگه.حبیب ،بله .تو شخصی گریت چه کاره بودی؟چوبان.چوپان بودی.بله.آوازم بلدی بخونی؟ و حبیب می خوند.اشک جمع می شد تو چشاش.تو چشای منم.نمی فهمیدم چی می خونه اما اونجوری که اون می خوند آدم گریه ش می گرفت.حبیب یه رو یه تیکه کاغذ اورده بود و گذاشت جلوم.این چیه؟ناما بنویس(نامه بنویس).برا کی؟بالاین مامان.قارداشین...گفتم چی بنویسم؟خودت بگو تا من بنویسم .نه.......تو بنویس.خودت بلدی.تو خوب می نویسی... نامه رو نوشتم.گذاشتمش توی پاکت نامه و آدرس خودمون رو نوشتم.حبیب آدرستونو بگو تا بنویسم........بلد نیست (بلد نیستم).خب این نامه رو کجا باید ببره نامه رسون.آدرس خونتونو بگو که بنویسم. ــحبیب دوباره گفت:بلد نیست. از روی دفترچه مرخصیش آدرس خونه ی برادرش رو نوشتم ...یه روز حبیب با یکی از بچه ها رفته بود مرخصی تو شهری.رسم سنگر این بود که هر کی می رفتی مرخصی تو شهری چند تا مجله هم می خرید می آورد.نشسته بودم توی سنگر.حبیب از در اومد و یه دفتر کاهی و مداد و پا کن و تراش رو گذاشت جلوم.گفتم اینا چیه: ــــ ساواد (سواد) یاد بده .به حبیب سواد یاد دادم و رفته بود روی دیوار برا یادگاری اسم خودشو بردار خواهراشو و برادر زاده ها و خواهر زاده هاشو نوشته بود. (اونایی که سربازی رفتن می دونن که اونجا رو دیوار سنگر یا تخت یا هر جایی معمولا سربازها اسم خودشون و شهرشون و تاریخ اعزامشون رو می نویسن).

نزدیکای عید بود و نوبت من بود که بیام مرخصی.حبیبم حالش حسابی گرفته بود.یه روز دیدم اومد و چند تا هزار تومنی گذاشت جلوم و نصف ترکی و نصف فارسی گفت این پولا رو بگیر و بذار من عید برم مرخصی.عصبانی شدم و یه عالمه حرف بهش زدم.نمی دونم کدوم احمقی اینو بهش یاد داده بود.رفتم سنگر فرماندهی و مرخصیمو انداختم عقب و گفتم حبیب عید میره مرخصی.اما ۲-۳ روزی باهاش قهر بودم.روزی که بهش گفتم می خواست بال در بیاره از خوشحالی.

همیشه ۲ هفته مونده به مرخصیم می رفت لباسامو می شست و یاد گرفته بود بندازه زیر پتو تا اتو بگیره........

یادش به خیر.یادش به خیر.یادش به خیر.یادش به خیر.یادش به خیر..........

خیلی حق به گردنم داره.بعد اومدنم دیگه خبری ازش ندارم.دلم براش تنگ شده.

                     (متن بالا رو دیشب نوشتم.نذاشتمش اینجا.نمی دونم چرا.)

                                           تولدت مبارک نفس من

        شرمنده ات که روز تولدت رو با گریه جشن گرفتیم.قدرت رومی دونم.منو ببخش.

                     مقدس تر از تو روی زمین هست؟مامان عزیز دوست دارم.

                         من که صدات نمی کنم مادر برا همین گفتم مامان

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 5:40  توسط پادشاه هفتمين سياره خواب 

الهی...

                      ((خداوندا به فریادرس که از ناتوانی خود به فریادم))

سلام.این جمله ی دعایی بالارو توی آفهایی که برام گذاشته بودند دیدم.خیلی قشنگه نه؟

پارسال نمی دونم کی بود ولی همین حدودا بود به گمونم.بوی مهر و شور و شوق بچه ها و حال و هوای مهر وادارم کرد بشینم یه نامه برا حسین بنویسم.حسین همکلاس کلاس اولم بود که تابستون مرد.حالا هم دوباره بوی مهر میاد،بد جور.خیلی وقته بیرون نرفتم که ببینم خیابونا چقدر شلوغه و بچه ها دست بابا ماماناشونو گرفتن و دعواهاشونو که من اینو می خوام اونو می خوام و استدلال های آدم بزرگا که این جنسش خوب نیست و اون قیمتش گرونه و ......مگه بچه می فهمه ندارم یعنی چی؟مگه می فهمه گرونه یعنی چی؟وقتی می بینه یکی هم سن و سال خودش یه کیف خوشگل خریده اونم می خواد.اون نمی تونه فرق لباسهای تن پدر مادر خودش رو با لباسهای پدر و مادر اون بچه تشخیص بده.نمی تونه بفهمه که وقتی می خوان بیان بیرون چرا باید منتظر واحد بمونه و اونا سوار ماشین خودشون میشن و میرن.اون حتی اسم ماشینا رو هم بلد نیس.بعضیا اصلا برا خرید نمیرن.کیف پارسال برادرش هست.لباسای اون هست.کفش اون هست.یه دفعه رفته بودم یه دبستان کار داشتم.تو سالن دیدم صدای کشیدن کفش رو زمین میاد.گفتم این کیه مثه لوطیا کفششو میکشه رو زمین راه میره.کنجکاو شده بودم.منتظر موندم ببینم کیه.یه پسره لاغر و سیاه با موهای فرفری بود.همه ی سعی ش رو میکرد که کفشش کشیده نشه رو زمین اما مگه میشد کفشی که ۷-۸ شماره به پاش بزرگ بود رو جمع و جور کنه؟پرسیدم پسر این کفش خودته؟گفت نه کفش بابامه.ـ پس کفش خودت؟ـ پاره شده.ـ یه کفش دیگه می پوشیدی ـ ندارم........

اومدم از چی بنویسم رفتم کجا.می خواستم از معلم کلاس اولمون بنویسم.خدا رحمتش کنه.اونموقع فکر می کردم بلند قد باشه(اما متوسط بود.اینو سالها بعد وقتی خودم بزرگ شده بودم فهمیدم.لازم نبود برا بوسیدن صورتش رو پنجه های پاهام بلند بشم یا گردنم رو بگیرم بالا) اما اون همیشه بزرگ می مونه برام.شاید یه کم کوتاه تر از خدا باشه تو چشام.ریش و سبیلش رو اصلاح می کرد.همیشه کت وشلوار می پوشید . موهاش مرتب بود.کفشاشو یادم نیس اما مگه ممکنه کفشاش برق نیفتاده بوده باشه؟یه چوب بلند داشت که هر حرفی رو درس میداد با اون چوبه تو جدول الفبایی که به دیوار زده بود بهمون نشونش میداد.وقتی ام می خواست درس بپرسه اون چوبو می داد دست ما و ما یکی یکی حروف رو با اون نشون می دادیم و می خوندیم.خدا رحمتش کنه.یه دفعه املا نوزده گرفته بودم.فرداش نرفتم مدرسه.چقدر گریه کردم.آخرش مامانم مجبور شد رفت دفتر کلاس رو ورداشت آورد خونه و بهم نشون داد که تو دفتر برام بیست گذاشته تا رفتم مدرسه.اما خجالت می کشیدم .

دلم تنگ شده.خیلی زیاد.شاید چون دیگه فرصتش نیس  اینجوری حسرتش رو می خورم.خیلی دلم می خواد فقط یه روز و فقط یه روز می تونستم برم بشینم برم بشینم پشت اون میز و  نیمکتای چوبی.حیف نمیشه.حیف.حیف.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 21:38  توسط پادشاه هفتمين سياره خواب 

((در کوچه باد می آید....))

((در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانی ست

آن روز هم که دستهای تو ویران شدند

باد می آمد....))

فکر کن ،کم کم دارد روزی می رسد که برای تو پر از خاطره است،پر از اضطراب،پر از تشویش،پر از دوست داشتن،پر از عاشق شدن٬ پر از فرار،سر در گمی،گریه،سیگار،شب گردی،هق هق،فریدون فروغی،شعر،نیاز،نماز......... وتنهایی.

فکر کن باد که می پیچد لای شاخه های درختان و برگ ها را یکی یکی  به تسلیم وادار می کند،باد که می پیچد توی کوچه و خاک ها را بالا می برد تا از زمین گیری نجاتشان دهد،فکر کن زوزه های باد که خودش را آوار می کند توی اتاق و تو را مجبور می کند بترسی و صدای هر چیزی را بلند کنی که صدایش آشوب نکند درونت را ،حالا چگونه است که خوشحالت می کند؟

فکر کن وقتی مهر زده اند توی پیشانی ات،وقتی در میان این همه صداهای مختلف ،تن به سکوت می دهی ،وقتی تنهایی با تمام سنگینی اش یله داده روی لحظه هات ،باید هم از شنیدن زوزه های تشویش بر انگیز بادهای پاییز خوشحال هم باشی.

فکر کن که ساک سفر را بر می داری،سیگار را اول از همه می گذاری، کتاب را و دفترچه خاطراتت را،لباس ،و دیگر چه؟هیچ.تمام زندگی ات خلاصه می شود توی همین ساک.پا در راهی می گذاری که حتی نمی دانی اتاقت کجا خواهد بود.به این فکر میکنی که چشمهای رضا با آن همه شوق و مهربانی منتظر تو نخواهند بود.نه محمد دارد و نه علی رضا که نگذاری بدود دنبال توپ مبادا که قلبش آزارش دهد.

می روی.در جاده های خاکی جایی نامعلوم.دلتنگ تیرهای چوبی اتاقت.حتی دلت می خواهد باد با خودش قطره های باران بیاورد بزند توی صورتت.حالا مهم نیست که عینکت کثیف می شود.

دلت می خواهد بروی.بروی.بروی .آنقدر بروی که فکرهای توی سرت از تو جا بمانند.می دانی که می رسی به چشم هایی که تو را برای خودت دوست خواهند داشت.می رسی به شبهایی که همین ساعتها را نشسته باشی زیر آسمان پر ستاره.می رسی به اتاقی که می توانی بلند بلند گریه کنی.می رسی به شبهایی که تنها تو هستی و خودت.

خسته ای.می شود توی آینه که نگاه میکنی خستگی را توی صورتت دید.بغض را توی چشمهات .

چمدانت را بردار.خودت را جا بگذار.تنها برای دوست داشتن سفر کن.بی هیچ همراهی.

سفرت به سلامت.

روزگارت بی ملال.

لحظه هایت پر از شادی.

آه ،اگر می توانستم قلبم را بگذارم و برم.دریغ....

  نکته:       اگه کسی با نوشتن من مشکل داره بیاد مشکلش رو بگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 4:0  توسط پادشاه هفتمين سياره خواب 

نمرده

غمگین ترین دختر دنیا نمرده.این می تونه خبر خوبی باشه.

اما.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 21:55  توسط پادشاه هفتمين سياره خواب